

نشست غرق تماشای آبشار خودش
چه انتظار عجیبی است اینکه شب تا صبح
کسی فنوت بگیرد به انتظار خودش
.....

بار ديگر لاله ها از خاك روئيدن گرفت
غنچه، پيراهن شكاف انداخت، خنديدن گرفت
نغمه داوود ير دادند مرغان چمن
عطر گل در كوچه هاي شهرپيچيدن گرفت
مژده صبح ظفر پيچيده در گوش زمان
مرده باد آنكس كه اين هنگام، خوابيدن گرفت
در ميان دشت سبز و سرخ پوش لاله ها
خون يحيي بار ديگر باز جوشيدن گرفت
نوجواني خنده بر لب سوي حق معراج كرد
موج شد بر پهنه دريا، خروشيدن گرفت
مادري نعش جوان بي سرش در بر فشرد
پاره هاي پيكرش از شوق بوسيدن گرفت
شعر از شهيد هنرمند دكتر عليرضا فيروزي
چه بسیار که از مسلمانی من کافر شدند
خدایا از مسلمانی خود نیز به تو توبه می کنم
خدایا از خدایم به تو توبه می کنم مرا ببین و نبین
از من نگذر و بگذر
حرفایم را بشنو و نشنیده بگیر
و دیگر فقط ببخش و ببخش
آن روز
ناگزیر می آید
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید
از پشت لحظه ها به در ایید ...
این روزها که می گذرد
هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم




به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم عاشق نبودم

پی نوشت: شاید عنوان وب لاگمو عوض کردم، خیلی سنخیت نداره. نه؟
پی نوشت 2: دو بیت آخر این پست رو به درخواست فروغ عزیز حذفش کردم.
